جمعه 16 فروردین 98دیدار 141از سیزده بدر تا الان خیلی حرف زدیم باهم تصمیمای جدیدی گرفتیم که احساس میکنم بجز خورد شدن غرورم ارزش دیگه ای ندارهکور و کر و لال شدم هرچی اون میگه میگم باشه..چمه اخه ...پس دو
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی
دیدارر 142شنبه 17 فروردین از صبح به هم گفتیم کاش میشد قبل از برگشتنش به شهر کاری بریم بیرون همو ببینیم صحبت کنیمهمش استرس داشتم که چجوری به بابام بگم .عصر که شد به مامانم گفتم اونم به بابام گفتاولش با
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی